در پناه چنين آموزه هايي بود كه مولوي شريعت را كنار گذاشته وكار را به جايي مي برد كه همه اعتقادات خود را غرق معشوق جاويد خود شمس تبريزي ميكند وتا جايي مي رود كه اين مفتي حنفي براي رضايت شمس از بازارارمنیان براي شمس شاهد وشراب تهيه ميكند
آيا اين انقلابها ودگرگونيها بخاطر ويژگيهاي خاص شمس است ويا اينكه مولوي خود ويژگي خاصي دارد
نگاهي به زندگي مولوي نشانگر اين واقعيت است كه وي به شدت انساني احساسي وعاطفي است .رقص در بازار زرگران،سماع كنار شراب خانه ارمنيان،به چرخ آمدن با صداي سنگ آسياب،تنديها ودشنامهاي ناموسي تعريف هاي شگفت آور از خود ومقام خدایی بخشيدن به شمس تبريزي ، همه وهمه نشانگر احساسي بودن بيش از حد مولوي است
البته روي سخن ما در اين نقد كساني است كه اول شرع ودايره عقل برايشان مهم است وگرنه كساني هستند كه فقط مولوي را مي خواهند وهرگونه نقد بر مولوي از نظر ايشان جرمي است نابخشودني.چرا كه اينان ميترسند بفهمند عمريست كه با تعصب وبدون انديشه ديني فقط مباني كساني را تكرار كرده اند كه اگر خوبي هايي هم دارند اما از انحرافات انها نمي توان گذشت
اما برخي از همين به اصطلاح مولوي دوستان مي گويند:در حاليكه اسلام قراردادي(قوانين شرع)انسانها رااز روي اعتقادات آنها طبقه بندي مي كردتصوف بلند نظري كرده وهمه انسانها را يكسان دانست(مولانا جلال الدين ص 45)
اين قبيل افراد كه تصوف را به خاطر تعبد شكني وقبض وبسط بخشي به دين در عصر حاضر مي پسندند كم نيستند.در ذائقه اين گروه بخشهاي خاصي از رفتار وافكار مولوي مزه بيشتري دارد.بخشهايي كه به انسان مي آموزد كه بهترين مذهب مذهب رهايي از شرع است خصوصا آنجا كه به حقيقت؟؟؟رسيده باشد
يكي از مشلات متصوفه اينست كه هر زمان در قالب يك مذهب ميروند وچون صوفي صلح كل است با همه كنار ميآيد
در مورد مولوي نيز همين مطلب صدق مي كند چرا كه از جمله نقدهاي جدي بر مثنوي ومولوي مساله سقوط تكليف دروقت رسيدن به حقيقت است.
سپهسالار از مولوي نقل مي کند كه وي ميگويد
:بسوزيد آتش تقوي جهان ماسوي الله را
بزد برقي ز الله وبسوزانيد تقوي را
(رساله سپهسالار ص43)
افلاكي به نقل از يكي از مريدان مولوي به نام نفيس الدين سيواسي نقل ميكند كه وي با اشاره به وضو گرفتن مولوي ورعايت برخي سنن گفته است كه:اصلا (مولوي) بر آن مكلف نبود.بلكه ازهمه تكاليف شرعي آزاد ومسلم گشته بود(مناقب العارفين ص 196)
در مثنوي نيز اشعار وبحثهاي زيادي در اين مورد است
مولوی در مقدمه جلد پنجم مثنوی می گوید:
حاصل آن¬که شریعت همچون علم کیمیا، آموختن است از استاد یا کتاب. و طریقت، استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت، زر شدن مس. کیمیادانان به علم کیمیا شادند که ما این علم را می¬دانیم و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارهایی می¬کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم. یا مثال شریعت همچون علم طبی آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروها خوردن، و حقیقت صحت ابدی یافتن و از آن دو فارغ شدن. چون آدمی از این حیات میرد، شریعت و طریقت از او منقطع شود و حقیقت ماند.»
حال جاي تعجب است كه بر خي دوستداران صوفيه سعي ميكنند اين سخنان را توجيه كنند.رسول گرامي اسلام واهل بيت عصمت تا لحظات آخر عمر دست از عبادت حق برنداشتند
بارها برخي از ايشان همچون امام مجتبي پياده به حج رفتند تا قرب عبادات را نشان دهند
امير مومنان علي عليه السلام تا آخرين لحطات عمر غرق در عبادت حق بود
حال ببينيد حضرات صوفيه با كمال پررويي وجسارت در مقابل اهل عبادت وورع ودر نقد كسانيكه می گویند شما چرا به واجبات مطرح در قران عمل نميكنيد مي گويند
ما زقران مغز را برداشتيم پوست را بهر خران بگذاشتيم
كسي نيست به اينها بگويد تفاوت حيوان وانسان در همين تعطيلي عقل وباردهي وغير مكلف بودن است
اينكه در طريقت هر چه مرشد گفت بايد انجام دهي ومعرفت رجال اصل است وبه حقيقت كه رسيدي تكليف ساقط ميشود سخن گزافي است كه افرادي همچون جنيد بغدادي ومولوي وغزالي آنرا مطرح كرده اند
مفضل از شاگردان امام صادق عليه السلام نامه اي به امام نوشت وامام در جواب ايشان مطالب مفصلي نوشتنددر قسمتي از جواب امام آمده است كه :
از افرادي در نامه خود ياد كرده اي كه روش ومنش آنهارا پسنديده اي.وگفتي آنها به تو گفته اند كه دين همان معرفت رجال است.وقتي آنان را شناختي هرچه خواستي انجام بده.سپس حضرت مي فرمايند:بدان كه هر كس اين صفات را داشته باشد كه تو نوشتي پس او نزد من مشرك به خداوند است وشكي در شرك او نيست وبدان اين كلام كساني است كه چيزي شنيده اند ولي معناي آنرا نفهميده اندواز اهل آن نيز سوال نكرده اند(بصائر الدرجات ص547)
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:38
توسط ..:: سالك عشق ::..